अध्याय 1: اپیزود اولएपिसोड पहला

यह अध्याय अभी Hindi में उपलब्ध नहीं है। इसे अनुवाद करने के लिए साइन इन करें और सभी के लिए मुफ़्त में उपलब्ध कराएं।

بخش اول

شمال شرق ایران، پاییز ۲۰۲۸

باد سردی از میان خانه‌های نیمه‌ویران روستا می‌گذشت و برگ‌های خیس را روی زمین می‌کشید. پاییز امسال زودتر از همیشه سرد شده بود. آسمان خاکستری بود و ابرها آن‌قدر پایین آمده بودند که انگار به سقف خانه‌های کاهگلی دست می‌کشیدند. دورتر، پشت تپه‌ها، دود باریکی از سمت شهر بالا می‌رفت؛ شهری که دیگر چیزی از زندگی سابقش در آن نمانده بود.

لیلا یقه‌ی ژاکتش را بالا کشید و قدم‌هایش را تندتر کرد. نوک بینی و پوست روشن صورتش در هوای سرد سرخ شده بود. چند دسته تار موی تیره از زیر روسری کوچک گل گلی اش بیرون زده بود و به گونه‌اش چسبیده بود. شلوارش گِلی شده بود و چکمه‌های کهنه‌ی کوهنوردی‌اش با هر قدم صدای خفیفی روی گل و سنگ می‌دادند.

در یک دستش کیسه‌ی خرید بود و دست دیگرش را در جیب ژاکتش فرو برده بود.

از کنار مدرسه‌ی ویران‌شده گذشت. پنجره‌هایش شکسته بود و درِ فلزی آن از یک لولا آویزان مانده بود. زمانی بچه‌ها از همین حیاط بیرون می‌دویدند و صدایشان تا خانه‌های اطراف می‌رسید. حالا حتی صدای پرنده‌ها هم کم شده بود.

لیلا نگاهش را از مدرسه گرفت. هنوز بعضی شب‌ها خواب خانه‌ی قدیمی‌شان را می‌دید؛ صدای مادرش، دست‌های پدرش و خواهر کوچکش که همیشه چیزی برای گفتن داشت. صبح که بیدار می‌شد، چند لحظه طول می‌کشید تا یادش بیاید هیچ‌کدام دیگر نیستند.

اما باید زندگی می‌کرد. حتی اگر زندگی فقط یعنی نان خریدن، آب گرم کردن و مراقبت از درخت‌های حیاط باشد.

خانه‌ی روستایی پدرش در انتهای کوچه‌ای باریک بود؛ خانه‌ای کوچک با دیوارهای کاهگلی و دری چوبی که سرما از لای درزهایش داخل می‌آمد. در حیاط، درخت انار شاخه‌های خالی‌اش را به آسمان گرفته بود. درخت نارنج و خرمالو هم زیر باد سرد پاییز آرام تکان می‌خوردند.

لیلا به در رسید و کیسه‌ی خرید را کمی بالا کشید تا تخم‌مرغ‌ها نشکنند. انگشت‌هایش از سرما بی‌حس شده بودند. دلش فقط یک اجاق گرم و یک استکان چای می‌خواست.

در را باز کرد و وارد شد.

همان لحظه متوجه شد پرده‌ی اتاق تکان می‌خورد.

اخم کرد. پنجره را قبل از رفتن بسته بود.

کیسه را آرام روی زمین گذاشت. صدای کوتاهی از داخل خانه آمد؛ چیزی شبیه برخورد کفش با چوب.

لیلا بی‌حرکت ماند. بعد خم شد، تکه‌چوبی را که کنار دیوار بود برداشت و قدمی به سمت اتاق برداشت.

«کی اونجاست؟»

جوابی نیامد.

یک قدم دیگر جلو رفت. سایه‌ای از پشت دیوار بیرون پرید.

همه‌چیز در یک لحظه اتفاق افتاد. مردی بلندقد مچ دستش را گرفت و دست دیگرش را روی دهان او گذاشت. لیلا از ترس جیغ کوتاهی کشید، اما صدا پشت دست مرد خفه شد.

چوب از دستش افتاد.

لیلا با تمام توان تقلا کرد. آرنجش را به پهلوی مرد کوبید و سعی کرد دستش را کنار بزند. مرد او را محکم نگه داشته بود، بی‌آنکه چیزی بگوید. لیلا پاهایش را به زمین کوبید و سرش را به این طرف و آن طرف چرخاند. روسری کوچکش عقب رفت و موهایش روی صورتش ریخت.

«Quiet. Please.»

صدای مرد آرام بود، اما لیلا چیزی نمی‌فهمید. فقط می‌خواست خودش را آزاد کند.

مرد کمی خم شد تا صورتش را ببیند.

«I don't want to hurt you. Just calm down.»

لیلا باز هم تقلا کرد. سعی کرد دست او را گاز بگیرد، اما مرد صورتش را عقب کشید و مچش را محکم‌تر گرفت. چند لحظه بعد، نفس‌های لیلا تند و بریده شد. زورش کم‌کم تمام می‌شد. باز هم خودش را تکان داد، اما دیگر توانش را نداشت. دست‌هایش سست شدند و فقط با وحشت به چشم‌های مرد خیره ماند.

مرد لحظه‌ای نگاهش کرد. بعد به‌آرامی دستش را از روی دهان او برداشت و مچش را رها کرد.

لیلا فوراً عقب رفت.

چند قدم فاصله گرفت و ایستاد. سینه‌اش از نفس‌های تند بالا و پایین می‌رفت. با انگشت‌های لرزان، روسری آشفته‌اش را مرتب کرد و آن را روی موهایش کشید. دستش یک بار دیگر بالا رفت تا گوشه‌ی روسری را زیر چانه‌اش نگه دارد، اما انگشت‌هایش درست فرمان نمی‌بردند.

مرد هنوز روی زانوهایش بود. دست‌هایش را کمی بالا نگه داشت تا نشان دهد دیگر قصد نزدیک شدن ندارد.

«I'm not going to hurt you.»

لیلا به او نگاه کرد. مرد لباس نظامی تیره‌ای به تن داشت که خاک و گل روی آن نشسته بود. صورتش خسته و زخمی بود، موهای روشنش روی پیشانی اش آشفته بودند ، ریش کوتاهی روی فکش دیده می‌شد و نگاهش سرد و هوشیار بود. حتی در آن وضعیت هم انگار همه‌چیز را زیر نظر داشت.

لیلا آب دهانش را قورت داد و با صدایی لرزان پرسید:

«Who... who are you?»

لیلا هنوز نگاهش را از او برنداشته بود. مرد آرام از روی زانو بلند شد، اما برخلاف انتظارش قدمی به سمت او برداشت و لیلا ناخودآگاه عقب رفت.

الکساندر ایستاد. نگاه کوتاهی به در ورودی انداخت و بعد دوباره به او خیره شد.

«My name is Alexander Whitmore. I'm a colonel in the United States Army. I understand what this looks like, but I need you to listen to me before you decide what to do.»

لیلا فقط چند کلمه را فهمید. اسمش را فهمیده بود و کلمه‌ی ارتش را هم از قبل می‌شناخت. بقیه‌ی حرف‌هایش برایش چیزی جز جمله‌هایی سریع و نامفهوم نبود.

با تردید گفت: «I... don't understand.»

الکساندر نفس کوتاهی از بینی بیرون داد. انگار انتظار داشت کارها آسان‌تر از این باشد، اما نه حوصله‌ی توضیح دادن داشت و نه قصد داشت خودش را کوچک کند تا دل او را به دست بیاورد.

این بار آهسته‌تر حرف زد.

«The war is over, but that doesn't mean it's safe for me to leave. I have men who survived with me. The last time I saw them, we were separated during the retreat. If I can establish contact with them, they may be able to get me out of this region.»

چشم‌های لیلا میان صورت او و در خانه جابه‌جا شد. از حرف‌هایش تقریباً چیزی نفهمیده بود. فقط کلمه‌ی war را شنیده بود و دوباره همان ترس سرد در دلش نشست.

الکساندر ادامه داد.

«I have no phone, no radio, no identification, and no way to contact anyone from here. I'm not planning to stay in your house indefinitely. I need a few days, perhaps less, to find a way to reach my people. Once I do, I'll leave.»

لحنش شبیه کسی نبود که از او خواهش می‌کند. بیشتر شبیه مردی بود که شرایط را شرح می‌دهد و انتظار دارد دیگران با واقعیت کنار بیایند.

لیلا لب‌هایش را به هم فشرد.

«No. You go.»

الکساندر نگاهش کرد. صورتش تغییری نکرد.

«I can't.»

«My house. You go.»

«I heard you the first time.»

صدایش کمی خشک‌تر شده بود. لیلا از لحنش خوشش نیامد. دستش را به طرف در برد، اما هنوز تصمیم نگرفته بود فرار کند یا دوباره از او بخواهد بیرون برود.

الکساندر نگاهش را به دست او دوخت.

«Don't open that door.»

لیلا سرش را بالا آورد.

«Why?»

«Because I don't know who's outside, and I won't let you walk out there while someone may be watching this house.»

«No one watch.»

«You don't know that.»

لحنش تند نبود، اما جای بحث باقی نمی‌گذاشت. لیلا از این‌که مرد غریبه در خانه‌ی خودش به او دستور می‌داد، عصبانی شد. با این حال، چیزی در نگاه ثابت و جدی او بود که باعث می‌شد به جای نزدیک شدن، فاصله‌اش را حفظ کند.

چند ثانیه سکوت میانشان ماند.

بعد الکساندر گفت: «What's your name?»

لیلا مکث کرد.

«Leila.»

«Leili.»

تلفظش عجیب بود؛ انگار نام او را با صدایی نرم‌تر از باقی کلماتش گفته باشد. لیلا ابروهایش را کمی جمع کرد، اما چیزی نگفت.

الکساندر نگاهی به دست‌هایش انداخت. بند انگشت‌هایش خراشیده و خاکی بودند. بعد نگاهش را دوباره به لیلا دوخت.

«I need some water.»

لیلا تکان نخورد.

«Water?» این بار خودش پرسید تا مطمئن شود درست فهمیده.

«Yes. Water.»

چشم‌های لیلا هنوز پر از تردید بود. نمی‌خواست به او نزدیک شود، اما اگر آب نمی‌داد، چه؟ مرد می‌توانست دوباره دستش را بگیرد. می‌توانست جلوی در بایستد و نگذارد بیرون برود. از همه بدتر، او یک سرباز آمریکایی بود؛ کسی که حضورش در این خانه به‌تنهایی می‌توانست برای لیلا دردسر درست کند.

با احتیاط به سمت آشپزخانه رفت. الکساندر تکان نخورد، اما نگاهش او را دنبال کرد.

لیلا از پشت دیوار گفت: «You stay there.»

«I wasn't planning to move.»

وقتی برگشت، یک لیوان آب در دست داشت. آن را روی لبه‌ی میز گذاشت و خودش عقب رفت.

الکساندر به لیوان نگاه کرد، بعد به او. نزدیک آمد، آب را برداشت و چند جرعه نوشید. لیوان را روی میز گذاشت و با پشت دست دهانش را پاک کرد.

«Thank you.»

لیلا جواب نداد. نگاهش روی لباس‌های نظامی او مانده بود و به چیزی فکر می‌کرد که جرئت نداشت بلند بگوید.

اگر این مرد را بیرون می‌کرد، ممکن بود همان‌جا او را رها نکند. اگر اجازه می‌داد بماند، شاید هرگز نمی‌توانست از دستش خلاص شود.

الکساندر انگار فکرش را خوانده باشد، گفت: «I'm not asking you to trust me.»

لیلا به او نگاه کرد.

«Good.»

برای اولین بار، گوشه‌ی لب الکساندر اندکی تکان خورد، اما لبخند نزد.

«Good.»

لیلا به سمت در رفت. کیسه‌ی خرید هنوز بیرون مانده بود و با این هوا، نان ها بیشتر از چند دقیقه دیگر سالم نمی‌ماندند.

الکساندر پرسید: «Where are you going?»

«My things.»

نگاهش برای لحظه‌ای به در افتاد. بعد به لیلا نگاه کرد.

«Go. But don't stay out there.»

لیلا با تردید دستش را روی چفت گذاشت.

«Why?»

«Just be quick.»

لحنش خشک بود، اما دیگر جلوی راهش نایستاد. خودش کمی عقب رفت و در سایه‌ی دیوار قرار گرفت.

لیلا در را به اندازه‌ای باز کرد که بتواند از آن بیرون برود. باد سردی به صورتش خورد. خم شد، کیسه را برداشت و نگاهی به حیاط انداخت. درخت انار زیر باد تکان می‌خورد و چند برگ زرد روی زمین می‌چرخیدند.

هنوز خم شده بود که صدای الکساندر را از پشت سرش شنید.

«Leili.»

برگشت.

الکساندر از لای در نگاهش می‌کرد. یک دستش روی لبه‌ی چوبی در بود و صورتش در سایه مانده بود.

«If you see anyone, come straight back.»

لیلا چیزی نگفت. کیسه را محکم‌تر گرفت و وارد خانه شد.

الکساندر در را پشت سرش بست. بعد به دیوار تکیه داد و نگاهش را برای چند لحظه روی صورت او نگه داشت.

لیلا تخم‌مرغ‌ها را روی میز گذاشت و شروع کرد به بیرون آوردن خریدهایش. سعی می‌کرد دست‌هایش نلرزد، اما هنوز جای انگشت‌های مرد روی مچش مانده بود.

او هم به آشپزخانه نگاه می‌کرد، هم به در.

این خانه کوچک بود. فقط یک پذیرایی داشت و یک اتاق خواب ، بدون در ، که در ورودی آن یک پرده ی توری سفید بلند آویزان شده بود .و یک آشپزخانه که فقط بخشی از دیوار پذیرایی را شامل می‌شد. یک در ورودی چوبی و قدیمی داشت و پنجره‌هایی که قفل‌هایشان درست کار نمی‌کرد. حالا مردی غریبه در آن ایستاده بود از جنس دشمن. و لیلا حتی نمی‌دانست باید از چه چیزی بیشتر بترسد؛ از ماندن او یا از بیرون کردنش.

الکساندر لیوان خالی را از روی میز برداشت و کنار گذاشت.

با سر به اتاق انتهای راهرو اشاره کرد و پرسید.

«What's that room?»

لیلا فوراً نگاهش کرد.

«My room.»

الکساندر چیزی نگفت. فقط سر تکان داد و نگاهش را از آن سمت برداشت.

لیلا خریدهایش را جمع کرد و کیسه را کنار دیوار گذاشت. بعد، بی‌آنکه به او نگاه کند، گفت:

«You stay here. Don't go my room.»

الکساندر چند ثانیه ساکت ماند سرش را تکان داد و گفت.

«Fine.»

اما طوری گفت که لیلا نفهمید واقعاً قبول کرده یا فقط فعلاً نمی‌خواهد بحث کند.

چند ساعتی از حضور مرد در خانه‌ی لیلا می‌گذشت و هوا کم‌کم رو به تاریکی می‌رفت. سرمای پاییز با غروب آفتاب بیشتر خودش را نشان می‌داد و از لای درز پنجره‌ها به داخل خانه می‌خزید. لیلا دیگر صدای باد را به‌سختی می‌شنید؛ یا شاید آن‌قدر به آن عادت کرده بود که دیگر توجهی به آن نداشت.

از جایش بلند شد و به سمت گنجه‌ی گوشه‌ی اتاق رفت. در چوبی گنجه با صدای خشکی باز شد. فانوس قدیمی را از میان چند ظرف و تکه‌پارچه بیرون آورد و روی زمین گذاشت. مخزن کوچک آن را با نفت پر کرد، فتیله را بالا کشید و کبریتی روشن کرد.

شعله اول لرزید و بعد جان گرفت.

نور زرد و کم‌جان فانوس روی دیوارهای کاهگلی افتاد و سایه‌ی وسایل را تا گوشه‌های اتاق کشاند. خانه هنوز سرد بود، اما دست‌کم دیگر تاریکی آن را یک‌پارچه نبلعیده بود. نور به صورت لیلا هم رسیده بود؛ به بینی سرخ‌شده‌اش، به خستگی دور چشم‌هایش و به چند تار مویی که از زیر روسری بیرون مانده بود.

وقتی فانوس را روی طاقچه گذاشت، متوجه شد الکساندر نگاهش می‌کند.

مرد از وقتی وارد خانه شده بود، کمتر از چند کلمه حرف زده بود، اما نگاهش هیچ‌وقت بیکار نمی‌ماند. درها، پنجره‌ها، گوشه‌های اتاق و حالا خود لیلا را زیر نظر داشت؛ طوری که انگار هر چیز کوچکی ممکن بود برایش اهمیتی داشته باشد.

لیلا نگاهش را دزدید. چند لحظه به شعله‌ی فانوس خیره ماند و آهی آرام کشید. بعد بی‌آنکه چیزی بگوید، به سمت دیواری رفت که پرده‌ای رنگ‌ورورفته جلوی آن آویزان بود.

پرده را کنار زد.

پشت آن، فرورفتگی عمیقی در دیوار قرار داشت؛ فضایی بی‌در و نامرتب که بیشتر شبیه گوشه‌ای فراموش‌شده از خانه بود تا کمد. یک چوب‌رختی قدیمی به دیوار تکیه داشت و چند لباس از آن آویزان بود؛ یک مانتوی قهوه‌ای که سرآستین‌هایش نخ‌کش شده بود، پیراهنی گلدار با رنگ‌های کم‌رنگ و ژاکتی پشمی که از بس وصله خورده بود، دیگر نمی‌شد رنگ اصلی‌اش را تشخیص داد. پایین‌تر، چند جفت کفش کهنه و سبدی پر از پارچه‌های تاخورده دیده می‌شد. گوشه‌ی فرورفتگی هم چند تکه هیزم شکسته روی هم تلنبار شده بود.

لیلا چند هیزم برداشت و پرده را رها کرد. بعد به طرف بخاری هیزمی رفت که کنار دیوار قرار داشت.

زانو زد و درِ کوچک بخاری را باز کرد. خاکسترهای سرد را کمی کنار زد، تکه‌های نازک‌تر چوب را کف آن چید و چند خرده‌چوب خشک رویشان گذاشت. کبریت را روشن کرد و آن را زیر هیزم‌ها گرفت. بار اول شعله خاموش شد. بار دوم، گوشه‌ی یکی از چوب‌ها سرخ شد و بعد زبانه‌ی کوچکی از آتش بالا آمد.

لیلا چند لحظه صبر کرد تا آتش جان بگیرد. سپس هیزم‌های ضخیم‌تر را با احتیاط روی آن گذاشت و درِ بخاری را بست.

لوله‌ی فلزی بخاری از بالای آن بالا می‌رفت و از سوراخی در پنجره بیرون می‌زد. با روشن شدن آتش، صدای سوختن چوب در خانه پیچید و بوی آشنای دود و هیزم خشک در هوا نشست. گرما آهسته‌آهسته از بخاری بیرون می‌آمد؛ آن‌قدر کم که هنوز سرمای کف خانه را می‌شد از زیر لباس حس کرد، اما برای شروع کافی بود.

لیلا کنار بخاری روی زمین نشست. پاهایش را جمع کرد و دست‌هایش را نزدیک دریچه‌ی آن گرفت. مدتی به شعله‌هایی نگاه کرد که از لابه‌لای چوب‌ها پیدا و ناپدید می‌شدند.

الکساندر تمام این مدت ساکت مانده بود.

روی صندلی چوبی کنار دیوار نشسته بود، ساعدهایش را روی ران‌هایش گذاشته و انگشت‌هایش را در هم قفل کرده بود. لباس نظامی تیره‌اش هنوز خاکی بود. گاهی نگاهش به پنجره می‌رفت و گاهی به در ورودی. انگار حتی در آن اتاق کوچک هم نمی‌توانست برای چند دقیقه گاردش را پایین بیاورد.

لیلا از سکوت خسته شده بود. حضور مرد به‌اندازه‌ی کافی سنگین بود، اما این‌که هیچ توضیح روشنی نمی‌داد و فقط نگاه می‌کرد، اوضاع را بدتر می‌کرد.

سرش را کمی چرخاند و پرسید:

"So, what do we do now?"

الکساندر نگاهش را از پنجره گرفت.

"We wait."

لیلا چند لحظه به او خیره ماند. بعد نگاهش دوباره به آتش برگشت. صدایش آرام بود، اما تلخی آن را نمی‌شد پنهان کرد.

"Wait for what? And for how long?"

الکساندر کمی به پشتی صندلی تکیه داد.

"That's what I'm trying to figure out."

جوابش آن‌قدر کوتاه بود که انگار پرسش لیلا هیچ اهمیتی نداشت.

لیلا با ناامیدی پلک زد و دیگر چیزی نگفت.

از صبح زود بیدار شده بود. پیش از آن‌که هوا کاملاً روشن شود، باغچه را مرتب کرده و شاخه‌های شکسته‌ی درخت خرمالو را جمع کرده بود. توی باغچه ی کوچکش کمی سبزیجات هم داشت. بعد سبد میوه‌ها را برداشته و به خانه‌ی زنی در آن سوی روستا رفته بود تا خرمالوهای رسیده و چند شیشه ترشی انار را با نان ، تخم‌مرغ و کمی نمک عوض کند. مدتی بود که پول دیگر به‌سختی به کار می‌آمد. آدم‌ها بیشتر چیزهایی را که داشتند با چیزهایی که لازم داشتند مبادله می‌کردند؛ هرکس چیزی می‌آورد و چیزی می‌برد، به این امید که روز بعد هم چیزی برای خوردن داشته باشد.

در راه برگشت، باد آن‌قدر سرد شده بود که انگشت‌هایش در دستکش‌های نازک بی‌حس شده بودند. بعد هم ماجرای مردی که حالا در خانه‌اش نشسته بود.

خستگی مثل سنگی روی شانه‌هایش افتاده بود.

لیلا سرش را به دیوار کاهگلی تکیه داد. گرمای بخاری به صورتش می‌خورد و صدای آرام سوختن چوب‌ها در سکوت خانه می‌پیچید. بیرون، باد گاهی به پنجره می‌کوبید و شاخه‌ای خشک روی سقف کشیده می‌شد. نور فانوس روی دیوار می‌لرزید و سایه‌ی الکساندر را بلندتر از خودش نشان می‌داد.

پلک‌های لیلا سنگین شده بود. هر بار که چشم‌هایش را می‌بست، ناگهان به یاد می‌آورد که تنها نیست و دوباره آن‌ها را باز می‌کرد.

اتاق خوابش در نداشت؛ فقط همان پرده‌ی نازک میان او و بقیه‌ی خانه فاصله می‌انداخت. قفلی هم وجود نداشت که بتواند به آن اعتماد کند. چطور می‌توانست بخوابد، وقتی مردی که حتی نام کاملش را به‌سختی به خاطر سپرده بود، چند قدم آن‌طرف‌تر نشسته بود؟

الکساندر متوجه شد سر لیلا آرام‌آرام به دیوار متمایل می‌شود. چند لحظه نگاهش کرد و گفت:

"You can go to sleep."

لیلا چشم باز کرد و به او نگاه کرد.

"I'm not worried."

الکساندر ابرویش را کمی بالا برد.

"I didn't say you were."

لیلا پوزخند کم‌رنگی زد و زیر لب گفت:

"برو به جهنم."

صدایش آن‌قدر آهسته بود که شاید قرار نبود مرد بشنود.

اما الکساندر شنید.

چیزی نگفت. فقط نگاهش را از او گرفت و دوباره به پنجره دوخت.

لیلا سرش را به دیوار کاهگلی چسباند و برای لحظه‌ای چشم‌هایش را بست. نمی‌دانست چند دقیقه دیگر می‌تواند بیدار بماند. از طرفی خواب مثل پناهگاهی گرم صدایش می‌کرد و از طرف دیگر، هر بار که به یاد مرد می‌افتاد، تنش دوباره سفت می‌شد.

آتش آرام می‌سوخت.

و در خانه‌ی کوچک لیلا، هیچ‌کدام هنوز نمی‌دانستند شب قرار است چقدر طولانی باشد.

निजी मोड: लेखक को बताने के लिए किसी पैराग्राफ पर टैप करें कि कहाँ आप ऊब गए, भ्रमित हुए या रुचि जागी। ये केवल लेखक को दिखते हैं।

आपको कैसा लगा?

चीयर करने के लिए साइन इन करें

यह अध्याय कैसा लगा?

साइन इन करें समीक्षा लिखने के लिए भी।

समीक्षाएँ

अभी कोई समीक्षा नहीं। पहले आप करें।