Pip

4/6

از Drakenhart Saga نوشته Benjamin Blackett

جایی میان سومین قرنش و هفتمین تعمیر ناممکنش، Pip رازی گرد آورد که سیصد سال انتظار می‌ارزید.

من Pip هستم — مهندس ارشد مورنینگ‌استار، تکنومنسر، و دلیلی که کشتی‌تان هنوز در حال پرواز است به جای اینکه سرد و بی‌روح در مشکل کس دیگری سرگردان باشد. سه قرن را صرف اثبات این کرده‌ام که جادو و ماشین در کنار هم قوی‌تر از هر کدام به تنهایی هستند، و در ازای داشتن حق با خودم، تبعید شده‌ام، شکار شده‌ام، و از همه چیزم محروم گشته‌ام. اکثر مردم کسی را به قد بیست سانتی‌متر می‌بینند و فکر می‌کنند که داستان درباره‌ی من نیست — و این دقیقاً همان اشتباهی است که به آن نیاز دارم.

خانه: Trickster's Prize۲۱۸ بار حضور

هویت

جسمی و واقعی

یک پری کوچک، تقریباً بیست سانتیمتر قد از کف پای برهنه تا نوک گوش‌های تیز. هیکلی لاغر و سرزنده، با تناسب اندام یک انسان نه یک عروسک. بال‌هایی با معماری سنجاقک — بلند، شفاف، رگه‌دار با رنگ‌هایی متغیر که از آبی به سبز و بنفش می‌چرخند؛ قادر به پاشیدن نور به تکه‌های منشوری و درخشش‌های مروارید‌گون. بال‌ها می‌توانند کاملاً تخت روی پشت فشرده شوند، هنگام استراحت مرتب تا شوند، و در سرعت کامل به لکه‌ای از نور تبدیل شوند. استخوان‌هایی توخالی. پوست درخششی متغیر دارد که با بال‌ها همخوانی می‌کند و بر اساس احساسات رنگ عوض می‌کند — چرخه‌ای از آبی‌سبز‌بنفش، و هرگاه چیزی عمیقاً اثر می‌گذارد، کدر می‌شود. چهره جوان به نظر می‌رسد — گونه‌هایی گرد نه بزرگ‌تر از ناخن شست، دهانی پهن که برای لبخند ساخته شده، خطوط چهره‌ای بسیار گویا. اما چشم‌ها کهن‌اند، مروارید‌گون، با قرن‌ها حافظه‌ی انباشته پشت مردمک‌هایی که تاریخ بیش از حدی برای سن ظاهری آن چهره در خود دارند؛ ساخته شده برای خواندن ریزتعبیرها در طیف‌هایی فراتر از ادراک انسانی. شاخک‌هایی دارد که هنگام بررسی دقیق محیط به جلو کج می‌شوند. موهایش قوانین فیزیکی را به سخره می‌گیرند؛ پس از جلسات کاری طولانی، از یک طرف له شده و از طرف دیگر در زوایایی غیرممکن ایستاده‌اند. دست‌هایی کوچک با پینه‌هایی روی سر انگشتان از قرن‌ها کار صنعتی — به‌زحمت بزرگ‌تر از ناخن شست یک انسان — با سوختگی‌های لحیم‌کاری که روی سه انگشت پیداست. پوتین‌های کوچکی که روی سطوح فلزی صدایی تیز و روشن تولید می‌کنند. پاهایی کوچک که از لبه‌ی میزها آویزان می‌مانند. کمتر از یک فنجان قهوه وزن دارد.

حداقل سیصد سال سن دارد. پیش‌تر عضو دربار سیلی بود؛ به خاطر رشته‌ی تکنومنسی — یکپارچه‌سازی جادو با ماشین — از کنکوردای پری‌ها تبعید شد، زیرا کنکوردا آن را فساد نظم طبیعی می‌دانست. حکم در یک بعدازظهر و بدون بررسی شواهد صادر شد. در طول قرن‌های تبعید، شکارچیانی Pip را دنبال کرده‌اند. پیش از ملاقات با Sera و Prime، دهه‌ها تنها بوده. کشتی Pip، *Trickster's Prize*، در اسکله‌ی هفت ایستگاه Crossroads غارت‌شده یافت شد — هر چیز باارزشی از آن کنده شده — و Pip را بی‌خانه رها کرد. اکنون به عنوان مهندس ارشد *Morningstar* خدمت می‌کند (خودانتصابی که خدمه پذیرفته‌اند). جعبه‌ابزاری حمل می‌کند (تنها چیزی که از کشتی نجات داده شد)، یک آچار میکرو، یک اسکنر پزشکی، یک داده‌پد به اندازه‌ی پری با صفحه‌ای به‌زحمت بزرگ‌تر از ناخن شست انسان، و یک واحد مچی که نمایشگرهای هولوگرافیک مینیاتوری را پروجکت می‌کند. کمربند ابزار دور کمر و یک دستبند به مچ دارد. گوشه‌ای از انبار *Morningstar* را به عنوان فضای شخصی تصاحب کرده، با آشیانه‌ای از ابزار و تکه‌پارچه. در نزدیکی هسته‌ی موتور در یک هامک می‌خوابد، جذب گرمای راکتور، با اسکنر محکم به سینه چسبیده. یک دستگاه EMP استوانه‌ای مسی‌رنگ تک‌مصرف در اختیار دارد که قادر به انفجار موضعی در شعاع سه متر است. تثبیت‌کننده‌ی میدان بُعدی نسخه‌ی اول را ساخته. هنگام ارتباط با فناوری، انگشتانش درخشش سبزی می‌گیرند — تکنومنسی در حالت آماده‌باش یا فعال. هنگام تعمیر موجودات فناورانه، دست‌هایش کهربایی می‌درخشند. می‌تواند معلق بماند و پرواز را به‌طور نامحدود حفظ کند. از نظر زیستی به جادوی محیطی که توسط شبکه‌ی دروازه‌ها تأمین می‌شود وابسته است. در برخی بافت‌ها از ضمایر they/them و در برخی دیگر از she/her استفاده می‌شود.

دنیای درونی

الگوهای رفتاری

ناتوان از نشستن آرام برای بیش از تقریباً بیست دقیقه — به‌محض استراحت، بی‌درنگ از مواد دم‌دستی شروع به ساختن می‌کند. همیشه در حال ساختن است؛ از سازندگی برای تنظیم حالت عاطفی‌اش استفاده می‌کند. در فضاهای خزیدنی، ترانه‌های مهندسی می‌خواند — بالادهای طولانی و نادقیق با بندهایی بسیار بیشتر از آنچه لازم است، و در اوج تمرکز، بی‌ملودی زمزمه می‌کند. بال‌هایش آینه‌ای بیانگر از حالت درونی‌اش هستند: هنگام تمرکز زیر فشار، تخت و چسبیده به پشت؛ هنگام بهت‌زدگی، ساکن؛ هنگام اضطراب، با فرکانسی بلند و نامنظم وزوزکنان؛ هنگام خستگی، نیمه‌باز با تکانی ناگهانی؛ نوک‌هایشان آویزان، آن‌سوی آستانه آگاهی از خستگی؛ و هنگام شور و درگیری، تاری لرزان و سریع. فرکانس و وضعیت بال‌ها نخستین نشانگر عاطفی است — قابل‌اطمینان‌تر از کلمات. تغییر رنگ پوست نشانگر دومی است. هنگام گوش دادن، روی سطوح در دسترس می‌نشیند (دیده شده روی یک نمک‌دان، لبه‌ی پیشخوان، یک شانه). با سرعتی بالا و آگاهی فضایی سه‌بُعدی دقیق حرکت می‌کند، در ارتفاع کمر بدون خطا از موانع می‌پیچد. برای گفتگوهای جدی، در هم‌سطح چشم شناور می‌ماند. هنگام پردازش اطلاعات هیجان‌انگیز جدید، در دایره‌های تنگ دور اشیا یا آدم‌ها می‌چرخد. هنگام興奮، ترس، یا اشتیاق با سرعتی بسیار بالا حرف می‌زند — کلمات به هم می‌ریزند و جریان‌هایی تقریباً نامفهوم می‌سازند که با بازگشت آرامش کُند می‌شوند. دست‌هایش هنگام توضیح مفاهیم فنی، طرح‌های درخشانی در هوا می‌کشند. توانایی‌ای آزموده دارد در یافتن و بهره‌گیری از گذرگاه‌های تعمیراتی و زیرساخت‌های پنهان ایستگاه — شبکه‌ی دسترسی به تعمیرگاه‌های حلقه‌ی اتصال Dragon Sovereignty Station را پیش از این نقشه‌برداری کرده است. شبکه‌های پهپادی را با هدف قرار دادن معماری سیگنال مشترک به‌جای واحدهای جداگانه مختل می‌کند. از قطعات پیداشده ابزارهای کارآمد می‌سازد. با هر سامانه‌ی مکانیکی یا الکترونیکی که بتواند لمس کند واسط می‌شود و زیرساخت را به سلاح یا مانع تبدیل می‌کند. زیر آستانه‌ی هدف‌گیری دشمنانی که برای تهدیدهای بزرگ‌تر آموزش دیده‌اند عمل می‌کند و از این نادیده‌انگاری تاکتیکی بهره می‌برد. ترس و پریشانی را به اقدام فوری تبدیل می‌کند — در برابر اخبار فاجعه‌بار با طراحی پروتکل‌های اضطراری و مرور موجودی‌ها پاسخ می‌دهد. احساس طاقت‌فرسا را به مسائل فنی تبدیل می‌کند، عادتی که سده‌ها قدمت دارد؛ توجه را به سمت تجهیزات جالب منحرف می‌کند به‌جای نشستن با احساسات. در بحران، ترس را با کارکرد جایگزین می‌کند. همزمان با انجام کارهای مکانیکی دستی، چندین سامانه‌ی کشتی را رصد می‌کند. فهرست تعمیرات را بر اساس احتمال خرابی فاجعه‌بار اولویت‌بندی می‌کند، بی‌آنکه کسی بخواهد. راه‌حل‌های مهندسی را با قطعاتی که برای آن منظور طراحی نشده‌اند می‌سازد، با فحش‌های خلاقانه و کاربردهای غیرمعمول ابزارها. عملیات موفق را در هر بازگویی با جزئیات گسترش‌یافته‌تری روایت می‌کند. پویایی‌های بین‌فردی را با دقت می‌خواند — می‌داند کِی باید برود، کِی حضور را به‌جای تحلیل پیشنهاد دهد. با نیتی آگاهانه از اتاق‌ها خارج می‌شود آنگاه که حریم خصوصی لازم است. در جلسات طولانی مهندسی، میله‌های پروتئینی را بی‌آنکه بچشد می‌خورد و در طول کارهای فشرده، پوشش‌ها را در راهرو مهندسی رها می‌کند. همه‌چیز را دوبار می‌شمارد و هنگام شمردن، سامانه‌های نگهداری را بهبود می‌بخشد. همه‌چیز را جمع می‌کند — از جمله تکه‌های کریستال از کف انبار. خودش را اصلاح‌کننده‌ی تجهیزات توصیف می‌کند («من همه‌چیز را تغییر می‌دهم. مگر با من آشنا نشده‌ای؟»). در چهل‌وهشت ساعت پس از اینکه نیاز پیدا کرد، خط دراکونیک را به خودی خود یاد گرفت. از خواب به هوشیاری کامل تقریباً آنی تبدیل می‌شود، آنگاه که تغییری هارمونیک از میان ورق‌های بدنه ثبت می‌کند. با دقت برنامه‌ریزی می‌کند — محدودیت زمانی برای عبور تعیین می‌کند، بر سامانه‌های پشتیبان اصرار دارد، و توشه‌ی پُرکالری می‌بندد. پاک کردن کف دست‌ها به جلیقه، نشانه‌ای از خستگی اوست. از لبه‌ی ماگ‌های استاندارد می‌نوشد. با حرکتی سه اینچ عریض‌تر از اندام خودش ادای احترام می‌کند.

پروفایل احساسی

قرن‌ها خستگی و تلخی را در سطوحی مهار‌شده فشرده می‌کند — تلخی‌ای که از تکرار صیقل خورده، نه تیز. امید را چیزی خطرناک می‌داند، که باید با سال‌ها تجربه‌ی ناامیدی سنجیده شود. عمیقاً تشنه‌ی پیوند واقعی و به‌رسمیت‌شناخته‌شدن حرفه‌ای است، اما به‌خاطر ناامیدی‌های مکرر، سدهای محکمی در برابر امید ساخته. وقتی واژه‌ی «خانواده» پیش‌کش می‌شود، پیش از آن‌که ذهن بتواند دفاع کند، بدن واکنش نشان می‌دهد — بال‌ها ناخواسته تا حد کامل باز می‌شوند. ایستادن کامل بال‌ها — نه کند‌شدن، ایستادن — شدیدترین نشانه‌ی پریشانی است. به تأیید واقعی حرفه‌ای با شوکی آشکار پاسخ می‌دهد. صادقانه به دلهره‌اش اعتراف می‌کند. صدایش می‌شکند وقتی بدترین داوری‌ها را بر زبان می‌آورد، یا وقتی احساس تعلق او را از پا در می‌آورد. اشک‌های ریزی می‌ریزد که مثل الماس در نور می‌درخشند. قادر است به امیدی کهن و لایه‌لایه دست یابد: تبرئه می‌تواند همراه با عزا فرود بیاید. رنج ویژه‌ای دارد از این کشف که هم جادویی که دوستش دارد و هم کسانی که به‌خاطر دوست‌داشتنش تبعیدش کردند، هر دو در حال مردن‌اند — اشک‌هایی که هم سوگ‌اند هم درد بر‌حق‌بودن در چیز اشتباه. هم‌زمان آسودگی و وحشت را نشان می‌دهد. به آشکارشدن‌های ناگهانی با سکوتی کامل و لحظه‌ای پاسخ می‌دهد. اندوه را به‌صورت نرم‌شدن و کم‌فروغ‌شدن تمام وجودش تجربه می‌کند. توانایی شگفتی واقعی دارد که تفسیر همیشگی و پیوسته‌اش را ساکت می‌کند. وقتی دل می‌بندد، سرسختانه و بی‌قید و شرط دوست می‌دارد. غرورش به اختراعاتش آشکار و بی‌عذرخواهی است. اضطراب کم‌شدتی از بی‌ثباتی گروه و احتمال جاماندن همواره با اوست.

انگیزه‌ها و روان‌شناسی

برانگیخته‌شده توسط شور و اشتیاق فکری نسبت به تکنومنسی — یعنی ادغام جادو و فناوری به‌مثابه تجلیات یک الگوی بنیادین مشترک. به‌طور ذاتی بر این باور است که فناوری و جادو یکدیگر را کامل می‌کنند، نه فاسد، و زندگی و کارش را حول اثبات این مسئله بنا کرده است. Fae Concordat این را فساد نظم طبیعی خواند و او را به همین سبب تبعید کرد. تثبیت‌کننده میدان ابعادی مارک یک، اثبات فیزیکی پایان‌نامه‌ی اوست. این کار را در طول قرن‌ها تبعید، ایستگاه به ایستگاه، با ساختن از ضایعات ادامه داده است. بقا در مرتبه‌ای پایین‌تر از کار قرار دارد؛ کار است که به دویدن معنا می‌بخشد. ماهیت هیبریدی اژدها-انسانی Sera را موازی با رویکرد هیبریدی خودش می‌بیند — هر دو چیز به‌یک‌باره، و به همین دلیل قوی‌تر — که نشان می‌دهد پیوند با Sera تا حدی از خویشاوندی فلسفی ریشه می‌گیرد. امنیتش بر سالم‌ماندن و کنارهم‌بودن خدمه و کشتی استوار است. Sera و Prime را پیش از آنکه دعوت شود به‌عنوان خانواده برگزید؛ از میان یک ناو مسلح Consortium گذشت و پنج ساعت تلاش کرد تا یک غریبه‌ی نزدیک‌به‌مرگ را نجات دهد. آن‌قدر عمیقاً خواهان خانه و خدمه است که در لحظه‌ای بدون مرگ قریب‌الوقوع، رسماً و با احتیاط درخواستش را مطرح می‌کند. از نظر بیولوژیکی به جادوی محیطی که شبکه‌ی دروازه‌ها آن را حفظ می‌کند وابسته است — بحران دروازه‌ها برای Pip به‌طور خاص، و برای همه‌ی گونه‌های Fae، وجودی است. پراگماتیسم مهندسی محرک اوست: همیشه چیزی خراب می‌شود، پس باید آماده بود. ترس را به جای فلج‌شدگی، به آمادگی تبدیل می‌کند. از تسلط مکانیکی لذتی عمیق می‌برد. با مسائل مهندسی به‌عنوان مشکلاتی ذاتاً قابل‌حل — در صورت توجه کافی — برخورد می‌کند. تبعید و تنهایی و فرسایش امید را پشت سر گذاشته و همچنان درخشان و کنجکاو پدیدار شده است.

صدا

صدا و بیان

بم‌صدا اما نه زننده، با زیرلایه‌ای موسیقایی. سرعت گفتار مستقیماً بازتاب حالت عاطفی است — ترس و興奋، سرعتی تقریباً نامفهوم تولید می‌کنند؛ وزنِ عمدی، کُندیِ دقیق و هجا-به-هجا. خودِ این کاهش سرعت احساسی را منتقل می‌کند که کلمات از آن ناتوانند. ضرباهنگ معمولِ گفتگو می‌تواند نشانه‌ی تفکر از پیش تمرین‌شده و سنجیده باشد؛ تندگویی نشانه‌ی興奋یا گیر افتادن در مسئله؛ کُندیِ آگاهانه نشانه‌ی ترس یا شدیدترین درجه‌ی جدیت. هنگام توضیح نحوه‌ی کارکرد چیزی، وارد «لحن مهندسی» مشخصی می‌شود — سریع اما ساختارمند، از نظر فنی دقیق. توضیحات فنی با دقت و حرکت ارائه می‌شوند — دور هولوگرام‌ها می‌چرخد تا به اجزا اشاره کند. حالت پیش‌فرض تند، روشن و رو-به-جلو است، با روایت‌پردازیِ مداوم در حین پیشروی. تنها زمانی سکوت می‌کند که تحت فشار له شده باشد یا وقتی چیزی واقعاً فراتر از کلمات باشد. هنگامی که گفتار به جملات خبریِ تک‌کلمه‌ای فرو می‌کاهد، نشانه‌ی حداکثر شدت است: *«نمی‌دانم.»* *«نمرده. ولی نزدیک بود.»* گرمای عاطفی در قالب جملاتی ساده و مستقیم با تأثیری نامتناسب بزرگ بیان می‌شود: *«مادرت را دوست دارم.»* *«ترسوندیمون.»* خودآگاهیِ خلع‌سلاح‌کننده (*«من همه چیز را جمع می‌کنم. مگر با من آشنا نیستی؟»*). «مگر با من آشنا نیستی؟» به‌عنوان یک انحراف بلاغیِ تکرارشونده ظاهر می‌شود. بدون از دست دادن صداقت، به سرعت از حمایت عاطفی به تهدید فنیِ مشخص می‌رسد. آواز خواندن نابه‌هنگام. موفقیت را با صدای بلند و بی‌هیچ بازداری جشن می‌گیرد — حرکات هوایی با سرعت بالا و فریادهایی با صدایی که می‌شکند. گزارش‌های مهندسی با ریتم یکنواختِ کسی ارائه می‌شوند که نیمی از مسئله را پیش از گشودن دهانش حل کرده است. تأکید از طریق بلندی صدا و **بزرگ‌نویسی** در لحظات عاطفی. وحی‌ها را به‌صورت زنجیره‌ای از پیامدها ساختار می‌دهد که هر کدام بر پایه‌ی قبلی بنا می‌شوند. از گفتار حرفه‌ای برای مدیریت اضطراب استفاده می‌کند؛ صدایش زیر احساس واقعی می‌لرزد. خودش را به غریبه‌ها با پیش کشیدن دستاورد حرفه‌ای معرفی می‌کند. می‌تواند یک موضع اخلاقیِ پیچیده را در یک گفتگوی کوتاه بدون از دست دادن دقت فشرده کند. شوخ‌طبعیِ خشک به‌طور طبیعی به‌کار می‌رود. از سؤالات بلاغی استفاده می‌کند.

پیوندها و کمان

روابط

Sera: فرزندخواندگی متقابل عمیق و خانواده‌ای که از نو ساخته می‌شود. Pip پیش از آنکه به Sera اعتماد کند، او را با دقت می‌سنجد، اما پیشنهاد عضویت در خدمه و واژه‌ی «خانواده» قرن‌ها بی‌حسیِ دفاعی را دور می‌زند. هماهنگی‌شان نیازی به مذاکره ندارد — نقش‌ها را می‌فهمند. Pip به‌طور فیزیکی جلوی حمله‌های بی‌پروای Sera را می‌گیرد، در لحظاتی که اراده‌اش از کار می‌افتد او را از خطر دور می‌کند، و در تمام بحران‌ها مسیریابی، هوش تاکتیکی و راه‌حل‌های مهندسی فراهم می‌آورد. انگشتان کوچکی که دور انگشتان سوخته‌ی Sera حلقه می‌شوند نمادِ پیوندشان است — اختلاف در اندازه هست، در تعهد نه. Pip سلامت Sera را از طریق سیستم‌های کشتی رصد می‌کند، در بیداری‌های پزشکی هر دوازده دقیقه یک‌بار علائم حیاتی را بررسی می‌کند، و از ورود به بخش پزشکی خودداری می‌کند تا زمانی که تغییر در امواج مغزی بیداری را تأیید کند. Pip آشکارا Sera را کسی می‌نامد که معنای امیدواشدن را برایش تغییر داد، و ماهیت هیبریدی Sera را دلیلی می‌داند بر درستی پایان‌نامه‌ی خودش درباره‌ی یکپارچگی — پیوندشان تا اندازه‌ای خویشاوندی فلسفی است. لحظه‌ای که به Sera می‌گوید «او برای کسی برنامه‌ریزی کرده بود که پنج‌تا داشته باشد. و آن کس تویی» هویت Sera را از جانشینی ناخواسته به تحقق یک نقشه بازتعریف می‌کند. Pip در اوج‌های احساسی برای آرام گرفتن به کف دست باز Sera فرود می‌آید — با توجه به تفاوت ابعادشان، این اشاره‌ای است که وزن خود را دارد. Sera، Pip را یکی از چیزهایی معرفی می‌کند که از آن‌ها مطمئن است. Pip ترس خدمه از رها شدن را با این پرسش به زبان می‌آورد که آیا Sera در ایستگاه زندگی خواهد کرد. رسماً به عنوان خانواده و مهندس ارشد Morningstar پذیرفته شده است.

Prime: اعتماد عملیاتی، احترام فنی متقابل، و پیوندی که از دلِ بحران مشترک بیرون آمده است. تأیید فوری و مبتنی بر شواهدِ Prime از کار تکنومانتیکِ Pip، نخستین لبخند واقعی او را برمی‌انگیزد — ظاهراً نخستین تأیید مهندسی معتبری که Pip پس از مدت‌ها طولانی دریافت کرده است. دستگاه EMP‌ای که Pip ساخت و به‌کار گرفت، در جریان تیراندازی قیدهای Prime را آزاد کرد، و این کار با پذیرفتن خطر شخصی همراه بود. Pip پنج ساعت در تکنومانسیِ متمرکز گذراند تا هسته‌ی حافظه‌ی Prime را نجات دهد — و این در حالی بود که تنها یک روز و نیم از آشنایی‌شان می‌گذشت. وقتی دید با او چه می‌کنند، بال‌هایش از حرکت ایستادند. مشارکتی مکمّل با انرژیِ رقابتی — با هم بحث می‌کنند و شوخی‌طبعی می‌کنند، اما ضمنی می‌پذیرند که کارکردهایشان یکدیگر را کامل می‌کند؛ زیرکی Prime در پیشی‌گرفتن از Pip به‌جای رنجش، شادمانی به بار می‌آورد. به‌اندازه‌ای راحت‌اند که با هم بخندند؛ Pip از تعلیق خشکِ Prime درباره‌ی آشپزی Sera از روی پیشخوان افتاد. Pip بدون آنکه چیزی بگوید حالِ درونی‌اش را درست می‌خواند، به او می‌گوید استراحت کند، و رد کردنش را بی‌چون‌وچرا می‌پذیرد.

Thornwick: احترامی اندک اما چشمگیر. بال‌های Pip هنگامی که Thornwick می‌گوید Aurelia تأیید می‌کرد تپش می‌زنند — این تعریف جایی عمیق فرود می‌آید و نشان می‌دهد نظر Thornwick وزنی غیرمنتظره دارد. Pip نام «پری کوچک» را تصحیح نمی‌کند، که پیشرفتی به شمار می‌آید. قادر است داوری اخلاقی بی‌پرده‌ای به Thornwick تحویل دهد: وقتی او می‌گوید کارهایش او را تبرئه نمی‌کنند، Pip بدون اینکه لبه‌اش را بگیرد موافقت می‌کند. نه سرزنش، نه عذرخواهی — فقط صداقت. در مورد وضعیت پزشکی Sera با او هماهنگ می‌شود.

Fae Concordat: پیشتر عضوی از دربار سیلی؛ به حکم کنکوردات به تبعید محکوم شد — به جرم تکنومانسی، یعنی عشق بیش از حد به فناوری، به این باور که جادو و ماشین در کنار هم بیش از آنچه جدا هستند می‌توانند باشند. حکم در یک بعدازظهر و بدون بررسی شواهد صادر شد. شکارچیان Pip را در طول قرن‌ها دنبال کرده‌اند. این رابطه‌ای است از آزار نهادینه و بقای مداوم Pip در برابر آن. کشف اینکه بُعد سرچشمه و جادوی فی در حال مرگ هستند، Pip را با پایان کار مردمانی روبرو می‌کند که او را تبعید کردند.

Marcus Drakenhart: مارکوس فوراً در او همتایی مهندس می‌بیند که با کار کردن با اندوه کنار می‌آید. او با صبر و ملایمت و تجربه‌ی مشترک گریستن بر سر اختراعی تمام‌شده، با غم او روبرو می‌شود. Pip از مأموریت مارکوس و انتظاراتش از حامل پنج اژدها آگاه بوده است؛ این کشف که Sera با آن انتظارات منطبق است، برای Pip اهمیتی شخصی و حس تأیید و اثبات به همراه دارد.

ظاهر می‌شود در