طرحکلی برنامهای است برای داستانی که هنوز ننوشتهاید. این یک قرارداد نیست. کارش این است که شما را تا انتهای پیشنویس برساند؛ با ساختاری دستنخورده، تنشی رو به افزایش، و میانهای که هنوز سر پاست. بیشتر رمانهای نیمهکاره در صفحهی اول شکست نمیخورند؛ شکست معمولاً جایی در میانه رخ میدهد، وقتی که نویسنده دیگر راهی برای رفتن ندارد. طرحکلی همان چیزی است که جاده را از پیش میسازد.
این راهنما نشان میدهد چطور رمان را طرحریزی کنید: چهقدر برنامهریزی واقعاً لازم دارید، کدام ساختارها ارزش دانستن دارند، و چطور یک ساختار را به برنامهای کاربردی تبدیل کنید که بتوانید از آن بنویسید.
طرحریز، بداههنویس، یا هر دو؟
نویسندگان معمولاً خود را در یکی از دو دسته جای میدهند. طرحریزها قبل از نوشتن، کتاب را برنامهریزی میکنند — شخصیتها، نقاط عطف، و اغلب نقشهای صحنهبهصحنه. بداههنویسها (کسانی که «با شهود خود مینویسند») با یک ایده اولیه شروع میکنند و داستان را در حین نوشتن کشف میکنند.
هر دو روش به رمان تمامشده میرسند. پاسخ صادقانه به «کدام بهتر است» این است: هر کدام که شما را به انتها برساند. در عمل، تقریباً همه ترکیبی از هر دو هستند — یک طرحریز-بداههنویس — که به اندازه کافی برنامه میریزد تا احساس امنیت کند و به اندازه کافی باز میگذارد تا غافلگیر شود.
اگر پیشنویسهای نیمهکاره پشت سر دارید، این معمولاً نشانهای است که باید بیشتر طرحریزی کنید، نه کمتر. برنامهریزی برای نقاط عطف اصلی ارزانترین بیمهی ممکن در برابر میانهی سست است که بیشتر رمانهای اول را میکشد.
از پایان شروع کنید
پیش از انتخاب روش، دو چیز را بدانید: داستان کجا تمام میشود، و شخصیت اصلی چه میخواهد. پایان مقصدی است که هر ضربه به سمت آن هدایت میشود. خواستن موتور محرکه است — دلیلی که شخصیت را در طول داستان به حرکت وا میدارد.
لازم نیست صحنهی پایانی را کلمهبهکلمه بدانید. باید شکل راهحل را بدانید: آیا شخصیت به آنچه میخواست میرسد، به جایش به آنچه نیاز داشت میرسد، یا هر دو را از دست میدهد؟ از آنجا به عقب طرحریزی کنید تا میانه دیگر یک خلأ نباشد.
یک ساختار انتخاب کنید
ساختار یک اسکلت قابلاستفادهی مجدد است برای اینکه لحظههای بزرگ کجا قرار بگیرند. ملزم به هیچکدام از آنها نیستید، اما دانستن یکی از آنها چکلیستی به دستتان میدهد که وقتی گیر کردید به کارتان بیاید. چهار ساختار ارزش دانستن دارند:
| ساختار | مناسب برای | چه چیزی به شما میدهد |
|---|---|---|
| سهپرده | طرحریزان تازهکار | سادهترین قالب: آغاز، رویارویی، پایان، با دو نقطهی عطف بین آنها |
| Save the Cat | طرحریزانی که جزئیات میخواهند | ۱۵ ضربهی نامگذاریشده در سه پرده، با ریتم و تنش از پیش تعریفشده |
| هفتنقطه | نویسندگانی که روی ریتم تمرکز دارند | نقاط عطف و نقاط فشار که تنش را بین لحظههای بزرگ اجبار میکنند |
| دانهبرفی | برنامهریزان منظم | یک فرایند، نه یک شکل: یک جمله را به یک پاراگراف، سپس به صفحات، سپس به فهرست صحنه تبدیل کنید |
ساختار سهپرده داستان را به آغاز، رویارویی و پایان تقسیم میکند. یک رویداد آغازین در پایان پردهی اول، شخصیت اصلی را از دنیای عادیاش بیرون میاندازد؛ یک نقطهی عطف میانهی طولانی را آغاز میکند؛ و اوج داستان همه چیز را حل میکند.
Save the Cat سه پرده را به پانزده ضربه گسترش میدهد — تصویر آغازین، کاتالیزور، نقطهی میانی، همه چیز از دست رفت، پایانبندی، و سایرین — تا میانه از پیش به صحنههایی تقسیم شده باشد که هرکدام وظیفهای دارند.
ساختار هفتنقطه داستان را بر نقاط عطف و نقاط فشار بنا میکند، که اگر مشکلتان تنش است نه رویدادها، بسیار مفید است.
روش دانهبرفی از نوع دیگری است: این یک فرایند برای گسترش یک ایده است. یک جمله به یک پاراگراف تبدیل میشود، پاراگراف به یک صفحه، و صفحه به فهرست صحنه. طرحریزانی که دوست دارند از بیرون بسازند معمولاً عاشق این روش میشوند.
لازم نیست «درستترین» را انتخاب کنید. آنی را انتخاب کنید که شما را به نوشتن صحنهی بعدی وادار میکند.
طرحکلی را بهصورت ضربه بسازید
هر ساختاری که انتخاب کنید، واحد عملی یک طرحکلی ضربه است: یک تغییر واحد در داستان. ضربه نه یک فصل است و نه یک صحنه — بلکه لحظهای است که چیزی تغییر میکند. او نامه را پیدا میکند. او پیشنهاد را رد میکند. متحد به آنها خیانت میکند.
کار با ضربهها طرحکلی را صادقانه نگه میدارد. اگر نمیتوانید بگویید در یک ضربه چه چیزی تغییر میکند، احتمالاً نباید آنجا باشد. ضربهها همچنین بهراحتی جابجا میشوند — میتوانید یک افشاگری را جلوتر بیاورید یا یک رویارویی را به عقب بیندازید بدون اینکه متن بازنویسی شود، چون هنوز متنی وجود ندارد.
این همان مدلی است که Novelmint بر اساس آن ساخته شده. داستان را بهصورت ضربه در یک Timeline بصری میچینید — دیدگاه روایی، رشتهها و ریتم — و ساختار را پیش از تولید هر متنی شکل میدهید. جابجا کردن یک ضربه برنامه را جابجا میکند، نه یک فصل تمامشده را. ساختاری که اینجا دربارهاش میخوانید همان ساختاری است که ابزار از شما میخواهد بسازید.
ضربهها را به صحنه تبدیل کنید
صحنه جایی است که یک ضربه در صفحه اتفاق میافتد. وقتی ضربهها به ترتیب قرار گرفتند، هر کدام را به یک یادداشت کوتاه گسترش دهید: دیدگاه روایی کیست، کجا اتفاق میافتد، شخصیت در این صحنه چه میخواهد، و تا پایان چه چیزی تغییر میکند. آن را کوتاه نگه دارید — یک یا دو جمله. طرحکلی نقشه است، نه سرزمین.
یک آزمون مفید: هر صحنه باید وضعیت را تغییر دهد. اگر صحنهای با همان حالتی که شروع شده به پایان برسد، توصیف است، نه صحنه، و طرحکلی جایی است که این را میگیرید — پیش از اینکه یک هفته وقت صرف نوشتنش کنید.
چهقدر جزئیات کافی است؟
طول ثابتی وجود ندارد. میزان مناسب جزئیات، همان مقداری است که به شما اجازه میدهد صحنهی بعدی را بدون توقف بنویسید، و نه بیشتر. بعضی نویسندگان فقط نقاط عطف اصلی را طرح میزنند و فاصلهها را بداهه مینویسند؛ برخی دیگر برای هر صحنه یک پاراگراف مینویسند.
یک راه میانهی قابلاعتماد: نقاط عطف را با جزئیات و صحنههای رابط را بهصورت کلی طرح بزنید. ساختار را در جایی که اهمیت دارد محافظت میکنید و فضا میگذارید تا بافت را در حین نوشتن کشف کنید. طرحریزی بیش از حد هزینهی واقعی دارد — اگر هر خط تعیین شده باشد، نوشتن پیشنویس میتواند مثل رونویسی حس بدهد و داستان دیگر شما را غافلگیر نمیکند.
اشتباهات رایج در طرحریزی
- طرحریزی برای رویدادها بدون طرحریزی برای خواستن. رویدادهایی که شخصیتی آنها را هدایت نکند، مثل یک سری اتفاق خوانده میشوند، نه داستان.
- پردهی اول مفصل و پردهی دوم مبهم. میانه دقیقاً جایی است که بیشتر از همه به برنامه نیاز دارید.
- دیدن طرحکلی بهعنوان چیزی ثابت. در حین نوشتن تغییر خواهد کرد. این نشانهی کارکرد طرحکلی است، نه شکست آن.
- طرحریزی بیپایان برای فرار از نوشتن. در یک جایی برنامهریزی تبدیل به روشی برای ننوشتن میشود. نقطهای تعیین کنید که از آنجا پیشنویس را شروع کنید.
طرحریزی، سپس نوشتن
طرحکلی ارزشش را ثابت میکند همان لحظهای که شروع به نوشتن میکنید و از پیش میدانید صحنهی بعدی چه کاری دارد. یک ساختار انتخاب کنید، ضربهها را بچینید، نقاط عطف را به صحنه گسترش دهید، و فضا بگذارید که بین آنها غافلگیر شوید.
وقتی برنامه دوام بیاورد، نوشتن پیشنویس دیگر جستجو برای داستان نیست، بلکه کار تعریف کردن آن میشود. این کل هدف طرحریزی یک رمان است: نه برای حذف کشف، بلکه برای اطمینان از اینکه به پایان میرسید.