
کتاب 1
A Message From the Past۲ فصل۲ بار خوانده شدهرایگان
کای در اتاقی از بیمارستان به هوش میآید که هیچچیز از آن به یادش نمیآید — نه این اتاق، نه گذشتهاش. اما یک چیز هست که دیگر نمیتواند نادیده بگیرد: اعدادی که بالای سر هر آدمی معلقاند. و وقتی سرانجام نگاهش در آینه به خودش میافتد، عددی که روبهرویش ایستاده قلبش را از حرکت باز میدارد: ۹۹٫۹۹۹.
نمیداند این عدد چه معنایی دارد. نمیداند چرا دستانش طوری حرکت میکنند که انگار پیش از این هزار بار این کار را کردهاند، یا چرا پاهایش بهجای فرار، او را به سمت خطر میبرند. بعد مردانی مسلح سراغش میآیند، و یکی از آنها صدایش میزند — با اسمی که در تمام عمرش نشنیده. همینجاست که کای میفهمد: فراموشیاش تصادف نبوده. یک در است.
و به نحوی، آن عدد دارد به سمت چیزی شمارش میکند.